X
تبلیغات
رایتل
4 مهر 1387

در کلامش یک جهان احساس بود         عاشق روی مه عباس بود

 عشق او بر سرور و ارباب خویش        شهره در شهر و به هر آفاق بود 

            

امروز با یه حال عجیبی اومدم سر خاکت... هیچکس نبود... 

 نشستم پایین پات دستم لرزید رو خاکت اما فاتحه نخوندم... 

 انگار غم این ایام اینقدر رو دل من و تو سنگینی میکرد که  

حتی نمیتونستیم با هم حرف بزنیم... بلند شدم...

یواشی عکس تولدای قبلتو سنجاق کردم بالا سرت میخواستم 

 یه چیزی بگم...ولی نگفتم... چشمم افتاد به قاب عکس  

بالا سرت تصویر سر به زیر تو و حرم امیرالمومنین ، 

 یه لحظه چقدر دلم هوای ایوون طلا رو کرد...

یواشی زیارت عاشورامو گذاشتم جلو روت میخواستم یه  

چیزی بگم...ولی نگفتم...  

 ، چه خالصانه بود...

یواشی گل ها رو گذاشتم رو سینه ات میخواستم یه چیزی بگم.

ولی نگفتم... 

" بهشت من حسینه سرشت من حسینه نوشته کتاب سرنوشت من حسینه "  

، صدات تو گوشم پیچید یهو...

 ، چه صادقانه بود... 

مهمونات رسیدن ، مسافرای غریب... میخواستم یه چیزی بگم...  

ولی نگفتم...خودمو جمع وجور کردم... دل ِگرفته ام بین این همه 

 چهره های غریبه دنبال یه آشنا میگشت تا شاید از عطر وجودش 

 کمی باز شه... 

 به گمونم بی خداحافظی رفتم ، حتی برنگشتم چشامو پُر کنم 

 از تصویر جای خالیت... آخرم نتونستم بهت بگم: "دوستت دارم " 

                                 یه دنیا دلم گرفته